خداوند جهان را آفرید. در ابتدا تنها بود و خودارضایی می‌کرد. بعدها اما موجودات زنده و انسان -این وحشی‌ترین حیوان- را خلق کرد و آن‌ها را در ویران‌سرایی که «زندگی» نام نهاد، رها کرد. وقتی عمق فاجعه و تراژدی را دید و فهمید که نمی‌تواند این جنگل را مدیریت کند، خودکشی کرد. از آن‌ زمان تاکنون، انسان‌ها در پی جایگزینی برای این خالق بی‌همتا بودند و بی‌شمار «خدا» خلق کردند و بر سر راستین بودن خدایان خود جنگیدند و یکدیگر را نابود کردند. راستی، تابحال به خودکشی خدا فکر کرده‌اید؟

«فراماشین»، داستان زنجیره‌ی شگفت آور تکامل و هوش مصنوعی

این روزها فیلم و سریال زیاد می‌بینم. از سریال «بازی تاج و تخت» گرفته (که بسیار خوش‌ساخت و جالب، معنای زندگی و دعواهای بشری بر سر پول، قدرت و رابطه‌ی جنسی را به تصویر کشیده و نشان داده سرتاسر تاریخ همین بازی تکرار شده و می‌شود) تا فیلم تحسین‌برانگیز «شکار» که نشان می‌دهد یک اتفاق، تنها یک اتفاق خیلی خیلی کوچک ممکن است زندگی شما را به لجن بکشد! (اینکه بازی زندگی، بازی اتفاقات و شانس است.)

اما فیلمی که بر آن شدم چند خطی درباره‌ی آن بنویسم، فیلم «فراماشین» (به انگلیسی: Ex Machina) است که همانطور که پیشتر در نماهنگ تبلیغاتی آن هم دیده بودم، درباره‌ی هوش مصنوعی و مقوله‌ی «تکامل» اما این بار نه در یک عنصر طبیعی، که در یک ربات ساخته‌ی دست بشر است.

داستان این فیلم مربوط به یکی از پیشرفته‌ترین ربات‌های ساخت دست بشر است که قرار است توسط یک انسان (کالب اسمیث/ جوان ۲۶ ساله‌ای که به این پروژه ملحق می‌شود) به معرض آزمون تورینگ گذاشته شود. این مغز انسان‌نمای ساخت دست بشر، اکنون به قدری پیچیده و پیشرفته شده که می‌خواهد «زنده بماند.» و برای این‌کار دست به خلاقیت و نوآوری‌هایی می‌زند که فراتر از چیزی‌ست که سازنده‌ی آن و فردی که برای آزمون تورینگ دعوت شده تصور می‌کنند.

تماشای این فیلم از آن جهت جالب است که می‌توان در پایان شباهت‌های بسیاری بین انسان تکامل یافته و هوش مصنوعی در نظر گرفت: هر دو برنامه‌نویسی شده‌اند (یکی توسط طبیعت و دیگری توسط انسان) و هر دو در راستای ماندگاری (بقا) و لذت گام بر می‌دارند. در بخشی از دیالوگ‌های این فیلم‌، سازنده‌ی ربات (ناتان بیتمن/ مدیر عامل اجرایی یکی از محبوب‌ترین موتورهای جستجو) خطاب به کالب اسمیث می‌گوید که بسیاری از چیزهایی که در درون تو است (از جمله تمایلات جنسی و …) را خودت انتخاب نکرده‌ای و تو «کدنویسی» شده‌ای… من هم برای ایوا (ربات فوق پیشرفته) جنسیت زن انتخاب کردم و او را طوری برنامه‌‌نویسی کردم که به گفتگو با جنس مخالف بیشتر تمایل نشان دهد.

تردیدی نیست که ماشین‌ها همزمان با پیشرفت بشر، هوشمندتر می‌شوند و کارهایی که آدم‌ها در آن بهتر باشند روز به روز کمتر می‌شود. (تکامل ماشین‌ها). اما پرسش این است که این خطر چقدر جدی‌ است؟ روزی که بشر نخستین ربات هوشمند، مانند (ایوا) در این فیلم را خلق کند، رباتی که خودش بتواند نسخه‌ای هوشمندتر از خودش تولید کند، آیا در چنین روزی می‌توان گفت کار انسان تمام است؟

سه نتیجه درباره تکامل مغز

پس از دو روز مطالعه و تماشای ویدیوهای متعدد فارسی و انگلیسی درباره‌ی تکامل مغز، به سه نتیجه کلی -و کاربردی- رسیدم که بد ندیدم آن‌ها را یادداشت کنم:

۱- ژنتیک و تاثیرات محیطی، دو عامل اصلی در شکل‌گیری نوع کارکرد و شیوه‌ی تکامل مغز انسان است.
۲- هر بخشی از مغز را بیشتر تمرین دهید، آن بخش به طرز شگفت‌انگیزی قابلیت تکامل دارد. به طور نمونه اگر در طول زمان، خودتان را به حفظ کردن مطالب به جای یادداشت کردن آن‌ها عادت دهید، نورون‌های عصبی بخش حافظه‌ی مغز شما خودشان را تکامل می‌دهند و خواهید دید که حافظه‌ی تان از حافظه‌ی افراد عادی قوی‌تر شده است.
۳- شناسایی ضمیر ناخودآگاه و ضمیر خودآگاه و تفکیک این دو از یکدیگر می‌تواند تا حد بسیاری بر کنترل رفتار بیانجامد و زندگی شما را به سبک مطلوبتان تغییر دهد.

به نظرم این سه نتیجه برای «شناخت خود» و «تغییر در جهت مطلوب» کافی‌ست. در عین حال آگاهی بر این مساله که مورد شماره ۱ به هیچ وجه دست ما نیست اما موارد شماره ۲ و ۳ تا حدی می‌تواند تحت کنترل ما باشد نیز برای تکامل مغز در جهت مطلوب کاربرد خواهد داشت.

فلسفه‌ی «خواستن توانستن است» چیست؟

بسیار عجیب است. وقتی با تمام وجود به یک موضوعی فکر می‌کنید، اتفاق می‌افتد. درست مثل یک رویا! رویایی حقیقی. وقتی هم با همه‌ی وجود چیزی را بخواهید، بی‌تردید آن را بدست می‌آورید. شاید آن را «قانون جذب» بنامید. شاید هم نام دیگری بر روی آن بنهید: «خواستن با همه‌ی وجود.»

وقتی خواسته‌ای را مجسم می‌کنید -تجسمی واقعی/ آنقدر واقعی که آن را در دریای بی‌پایان افکار و ذهنتان انجام شده بپندارید و با تجسم آن احساس لذت کنید- بی‌تردید این اتفاق در عالم حقیقی می‌افتد. این می‌تواند یک قانون مرئی یا نامرئی، یا یک علت علمی و فیزیکی داشته باشد.

پرسش اما این است: چه عاملی باعث می‌شود که با تمام وجود چیزی را بخواهید و به یک‌باره تک تک سلول‌های مغز شما، همچون یک ارکستر سمفونیک، با هم‌نوایی افکار و ذهنیات شما، همه چیز را برای رسیدن به آن «خواسته» محیا کنند؟

احادیثی از امام خودم!

  • اگر از لذت‌های معنوی فاکتور بگیریم، زندگی در سه واژه خلاصه شده: سکس، پول،‌ قدرت. همه‌ی آدم‌ها برای رسیدن به این لذت‌های مادی تلاش می‌کنند. باقی لذت‌ها (که من آن‌ها را لذت‌های معنوی می‌نامم، مثل ایثار، مهر و محبت، کمک کردن به دیگران و…) تنها از برای ارضای وجدان درونی و رسیدن به یک خوشایندی‌ست که تنها نثار کسانی می‌شود که ذات خوبی دارند و یا از داشتن ذات خوب، لذت می‌برند.
  • در این دنیا، هیچ چیز رایگان نیست. هیچ وقت فراموش نکن که پشت هر «سلام»، یک منفعت مخفی شده است. باید باهوش باشی و بتوانی به «طرفة العینی»! دلیل سلام کردن طرف مقابلت را رمز گشایی کنی!
  • سلولهای مغز به طور خودکار برای بقا تنظیم شده‌اند. به همین دلیل است که رسیدن به هر چیزی که آرزویش را داشتی، تو را تنها برای مدت خیلی کوتاهی خوشحال می کند و خیلی زود به این فکر می‌کنی که: بعدش چی؟
  • زندگی یک بازی است. بامزه یا بی مزه بودن آن، شیرینی با تلخ بودن آن بسته به حال الان تو دارد. اگر همین الان حالت خوب است، زندگی هم شیرین است.
  • تجربه زندگی در همه اقوام و ملیت‌ها مشترک است. این را به عنوان کسی که تاکنون سفرهای زیادی کرده و با آدم‌های مختلفی سر و کار داشته می‌گویم. هیچ کس، مطلقا هیچ کس از هیچ کسی برتر نیست. این نه یک شعار انسانی، که یک واقعیت عینی حاکم بر دنیاست.
  • در این دنیا هیچ چیزی اعتبار ندارد. «اعتبار و ارزش» را حال، شرایط، موقعیت، تجربه، باورها و سبک و سیاق زندگی تو تعیین می کند.
  • زندگی یک اتفاق است. بسیاری از خواسته، باورها، رویدادها و … هم اتفاقی شکل می‌گیرند. پس تلاش کن نه از اتفاقات خوب خیلی زیاد از حد خوشحال شوی، نه اتفاقات خیلی بد تو را غمگین و نا امید کند. باید این اتفاقات را بپذیری و برای مدیریت بهتر آن چاره‌جویی کنی.
  • شراب برای این است که گرد و غبار به راه افتاده شده در مغز را بخوابانی.

درباره سخنرانی اخیر ملکیان

مصطفی ملکیان، ۲۹ دی‌ماه سال جاری، سخنرانی جالبی درباره‌ی «معنای زندگی از دیدگاه مولوی» در موسسه سروش مولانا داشت. متن سخنرانی را از اینجا دریافت کنید. مقدمه‌ی این سخنرانی بسیار قوی و پخته بود اما درست از نقطه‌ای که ملکیان به تشریح معنای زندگی از زاویه دید مولوی می‌پردازد، می‌زند به صحرای کربلا!

با تمام احترامی که برای ملکیان، مولانا و به طور کل دوستداران سیر و سلوک و جماعت اهل عرفان قائلم، اما ۱۰ موردی که ملکیان به آن می‌پردازد، جملگی سخنانی‌ست احساسی و عرفانی که به درد اهلش می‌خورد و کوچکترین وجه تشابهی با خردورزی و اندیشه ندارد.

ما جماعت گرفتار عقل و اندیشه، گمان می‌کنیم که معنای زندگی را باید «خلق» کرد. یک نفر آن را با تشکیل خانواده و بچه دار شدن خلق می‌کند، آن دیگری با پول در آوردن. دیگری با بازیگری و مشهور شدن، آن یکی با کتاب نوشتن و به طور کل همه‌ی انسان‌ها تلاش می‌کنند به زندگی خود رنگی ببخشند. با این حال این سخن که معنای زندگی نیز می‌تواند «کشف کردنی» هم باشد (یعنی چیزی که ما از آن بی‌خبر هستیم و روزی آن را خواهیم فهمید) هم می‌تواند درست باشد. اما به درد «اکنون» ما نمی‌خورد.

آیا هر آن‌چه که «گمان می‌کنیم» حقیقت است، حقیقت است؟

این ویدیوی کوتاه فلسفی توضیح می‌دهد که چطور ممکن است آن‌چه که می‌پندارید حقیقت است، ممکن است اشتباه باشد. ویدیوی جالب و خوبی‌ است، اما… «اما» دارد!
با این که از نظر عقلانی می‌توان استدلال‌های فلسفی در این ویدیو را پذیرفت، اما باید گفت که متاسفانه یا خوشبختانه، پذیرش استدلال‌های این ویدیو از منظر «تجربه» امکان پذیر نیست.
وقتی دردها و زخم‌های عمیق زندگی را تجربه می‌کنیم، دیگر «ماوراء الطبیعه» بودن این دردها و یا «امکان خطا بودن باورها» چندان به کار ما نمی‌آید.
به گمانم هر آن‌چه که در زندگی تجربه می‌کنیم را می‌توان محور و ملاک اساسی برای «قضاوت‌های راستین» قرار داد. اگر تجربه‌ی شما از زندگی، همچون من، همچون بی‌شمار انسان دیگر، یک تجربه‌ی بی‌مزه، مسخره و در یک کلام «پوچ انگارانه» و بی‌معنی به شمار رود، باید گفت که این استدلال‌ها، از جمله استدلال‌های این ویدیوی جالب که از فلسفه‌ی امانوئل کانت نشات گرفته، تنها تلاشی از برای معنا بخشیدن به زندگی به شمار می‌رود و عملا ارزش دیگری ندارد.
زندگی همان پدیده‌ای‌ست که ساختار وجودی شما آن را درک کرده و ارزشی فراتر از چارچوب وجودی شما ندارد.

مغالطات محسن کدیور

در این برنامه‌ی «افق» که درباره‌ی استیون هاوکینگ بود، و برنامه‌ی بسیار جالبی هم شد، بحث از موضوع هاوکینگ فراتر رفت و از نیمه‌ی دوم برنامه، گفتگو به سمت مباحث شیرین فیزیکی، کوانتومی و فسلفی رفت که اگر آن را به دقت دنبال کنید با نمونه‌های بارزی از «مغالطه» در باب منطق آشنا خواهید شد. (مغاطاتی که عموما از سوی محسن کدیور و طبق معمول دفاع او از خداباواری مطرح شد.)

من تلاش می‌کنم دو نمونه از مغالطه‌های آقای کدیور را توضیح دهم.
پرسش: آقای کدیور، با تمام بحث‌هایی که درباره‌ی قطعیت عدم وجود خدا از سوی دانشمندانی همچون استیون هاوکینگ بیان شد، شما خدای ادیان ابراهیمی را چگونه توجیه می‌کنید؟
کدیور: در چند قرن گذشته دانشمندانی هم بوده‌اند که خدا باور بوده‌اند. (در این‌جا کدیور شروع می‌کند و یک به یک دانشمندان خدا باور را مثال می‌زند و از آن‌ها نقل قول می‌کند. در حدود سه چهار دقیقه صحبت می‌کند اما پاسخی درباره‌ی توجیه خدای ادیان ابراهیمی ارائه نمی‌دهد.)
این مغالطه در منطق به عنوان «مغالطه‌ی عدم دقت برای گمراه‌سازی» شناخته می‌شود. وجود دانشمندان خداباور و نقل قول از آن‌ها، پاسخی برای وجود خدای معجزه‌گر و ناقض قوانین طبیعت به شمار نمی‌رود.

در بخش بعدی برنامه، علی نیری درباره‌ی مفهوم «بی‌نظمی» در جهان توضیح می‌دهد و تفاوت آن را با «بی‌قانونی» تشریح می‌کند. (مساله‌‌ای که فلاسفه‌ی خداباور از آن با عنوان برهان نظم یاد می‌کنند که اگر با مباحث فیزیکی آشنا باشند، متوجه می‌شوند که جهان هستی و حیات روی کره‌ی زمین خود حاصل بی‌نظمی بوده است.)
کدیور اما در پاسخ به این بخش از صحبت‌های نیری می‌گوید: «جهان هستی با این همه نظم، قطعا به خدا نیاز دارد.» و سپس این مساله‌ را تشریح می‌کند. این مغالطه نیز، مغالطه «کنه و وجه» است که عموما برای معرفی یک صفت یا یک جنبه خاص از یک پدیده به عنوان ذات و اساس آن پدیده مطرح می‌شود. (مثال نقض: کودک یتیم به پدر نیاز دارد، ولی پدرش کجاست؟ پدرش مرده است عزیز من! مرده است!)

عصیان خیام ناشی از چه بود؟

به گمان من در برنامه‌ی پرگار این هفته که درباره‌ی «عمر خیام» بود جای یک فیلسوف خالی بود. هر سه مهمان این برنامه کارشناس ادبیات بودند و بعضا حرف‌های عجیب و غریبی می‌زدند که آدم شاخ‌هایش نسبت به این همه حدس و گمان‌های واهی در می‌آ‌مد.
به طور مثال، احمد کریمی حکاک، که در ینگه دنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول است گفت که خیام یک خداباور بوده و پرسش‌های اساسی او درباره‌ی هستی و معنای زندگی، از سر «احساس نزدیکی» با خداوند بوده است!
در تمامی اشعار عمر خیام، پوچی، نیستی، اعتراض به زندگی، در مدح می و غنیمت شمردن لحظه موج می‌زند. این سخن آقای حکاک که اشعار پوچ‌انگارانه خیام را «از سر نزدیکی با خداوند» می‌داند، نسخه‌ی برابر با اصل استدلال‌های آخوندی و پای منبری است که نمونه‌اش را تنها می‌توان در هیئت‌ها و مساجد یافت.
اگر از من بی‌سواد بپرسید عصیان خیام ناشی از چه بود؟ پاسخش را در رباعیاتش خواهم یافت:

ای آنکه نتیجه‌ی چهار و هفتی
وز هفت و چهار دائم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیش ات گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
———
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

مستند جنون بی‌ریایی

امروز مستند «جنون بی‌ريايی» را می‌دیدم؛ مستندی ۹۰ دقيقه‌ای از زندگی، تفکر و فلسفه آلبر کامو. روایت فیلم به زبان انگلیسی است و بخش‌هایی که به زبان فرانسه است، زیرنویس انگلیسی دارد.

آنچه که از این مستند مرا عمیقا به فکر فرو برد، رویکرد پراگماتیسمی کامو در مقابله با ابزوردیسم بود که نه در آثار او، بلکه از زبان نزدیکانش قابل فهم و هویدا بود. (او معتقد بود که اصولا تلاش برای دانستن، فهمیدن و توضیح جهان به منظور دستیابی به دانش عقلانی، کار بیهوده‌ای است.)

به زعم آلبر کامو، در زندگی تنها یک مسئله فلسفی واقعاً جدی وجود دارد و آن «خودكشی» است. او این سخن را در مقدمه‌ی کتاب «افسانه سیزیف» بیان کرده و گفته است: «تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی‌ارزد، در واقع پاسخ صحیحی است به مسائل اساسی فلسفه. باقی چیز‌ها مسائل بعدی و دست دوم را تشکیل می‌دهد.»

شاید او نیز همچون شوپنهاور می‌اندیشید كه در خودكشی، نبرد میان اراده و غریزه در نهایی‌ترین شكل خود، متجلی می‌شود.

دو فیلم فلسفی

این روزها، لحظات تنهایی‌ام را به جز کارهای همیشگی‌ام همچون «وب‌گردی/ شطرنج/ کار/ نوشتن/ پیاده‌روی و موسیقی/ کتاب خواندن»، با تماشای دست‌کم شبی یک فیلم پر می‌کنم. در بین فیلم‌های ایرانی و خارجی‌ای که این روزها دیدم، دو فیلم بسیار خوش‌ساخت و قوی تماشا کردم که دیدنشان را توصیه می‌کنم.

۱- فیلم «ادموند»، محصول سال ۲۰۰۵ امریکا، شاهکاری از استارت گوردون. نمی‌دانم چرا این فیلم در پایگاه «آی‌ام‌دی‌بی» رتبه چندان بالایی دریافت نکرده است. شاید دلیلش این است که رای دهندگان این تارنما که اغلب از جامعه‌ی مصرف گرای امریکا هستند، فیلم‌هایی اینچنینی را به دلیل آنکه با مزاج لذت‌طلبانه‌ی آن‌ها ناسازگار است، نمی‌پسندند.
ادموند در یک کلام داستان «جبر» زمانه است که در قالب فیلم به تصویر کشیده شده است. همه‌ی ما پرسش‌هایی همچون ادموند داریم که روزگاری از خود می‌پرسیم. ادموند تنها تعداد کمی از ماست که برای رسیدن به پاسخ‌هایش، زندگی‌اش را قربانی می‌کند. بسیاری از ما ترجیح می‌دهیم به دنبال این پرسش‌ها نرویم و در نظام سیستماتیک قرن بیست و یک، جایگاه خود را به عنوان یک عضوی از این سیستم پیدا کنیم. به بیان دیگر،‌ زیر سوال بردن این سیستم، حماقت شمرده می‌شود.
سکانس پایانی فیلم را چندین بار دیدم و از دیالوگ‌هایش، فوق‌العاده لذت بردم.

۲- فیلم «درون لئون دیویس»، محصول سال ۲۰۱۳ امریکا، ساخته مشترک برادران کوئن. این فیلم نیز قصه‌ی زندگی «ابزوردیسم» موزیسینی به نام لئون دیویس است که لحظات زندگی او را با یک فیلمنامه‌ی قوی به تصویر کشیده است. واژه‌ی «ابزورد» را به این دلیل به کار بردم چون گمان می‌کنم ترجمه‌ی «پوچی» به فارسی، برای این واژه نادرست است؛ در فرهنگ ما، «پوچی» همراه با یک پس‌زمینه‌ی منفی درک می‌شود حال آنکه «ابزورد» در واژه‌نامه‌ی انگلیسی، اگر چه نوعی نهیلیسم یا پوچ‌گرایی به شمار می‌رود، اما حرکت در این مسیر بی‌انتها و بی‌هدف، لزوما منفی به شمار نمی‌رود.

به جز این دو فیلم، فیلم‌های «یک پیامبر» محصول سال ۲۰۰۹ فرانسه، و «آینه‌های روبرو» محصول سال ۲۰۱۱ مملکت شهیدپرور خودمان را هم توصیه می‌کنم!

آخوند امریکایی

در میان ویدو گردی امشبم به این ویدیو رسیدم؛ سخنرانی یک آخوند امریکایی! در پاسخ به خداناباوران.
آن‌چنان با شور و شوق سخنرانی می‌کند که با آن مستمعین مسلمان که به نظرم بیشترشان عرب هستند، واقعا گمان کردم نسخه تحت ویندوز «نماز جمعه» در امریکا پیاده شده است!
باری، حجت‌الاسلام سخنران، که نامش را نمی‌دانم، و نمی‌خواهم هم بدانم، از وجود خدا سخن می‌گوید و خدا ناباوران را به استهزاء می‌گیرد. استدلال‌های او به قدری مضحک است که باور اینکه این شخص در یک دنیای آزاد زندگی می‌کند، بسیار دشوار است. مثلا می‌گوید: اگر خداناباوران معتقدند که خدا نیست و ما خود به خود آفریده شده‌ایم، پس مساله‌ی روح را چگونه توجیه می‌کنند؟ (دقیقه ۵:۱۱)! به عبارت دیگر این موضوع که خداناباوران نمی‌توانند مساله‌ی روح را اثبات کنند را یک «برگ برنده» و یک دلیل برای وجود خدا می‌پندارد!
دست مریزاد برادر! روح کدام است؟ آن‌ موجود نامرئی که در مغز تو تعریف شده؟ چیزی که نیست و تو می‌گویی «هست» را تو باید اثبات کنی. نه کسی که معتقد به عدم وجود آن است. آیا می‌توانی وجود روح را ثابت کنی؟ این‌ها از بنیادی‌ترین مسائل منطق و فلسفه است و من واقعا در عجبم این افراد چگونه پله‌های ترقی را یک به یک طی می‌کنند به طوری که برای یک سخنرانی بی‌پایه و اساس، این همه مستمع جمع می‌کنند.
سال‌هاست که فهمیده‌ام مسلمانان، آن‌چه را «دوست دارند و می‌خواهند» باور می‌کنند. و از عجایب دنیای آن‌ها این است که هر کدامشان، یک نسخه از دین اسلام را در اختیار دارد که با دیگری متفاوت است.
دیگر حوصله نداشتم جستجو کنم ببینم این سخنران کیست و انگیزه‌اش از پیمودن این راه سراسر مه و پر گرد و غبار، چه می‌تواند باشد.