«فراماشین»، داستان زنجیره‌ی شگفت آور تکامل و هوش مصنوعی

این روزها فیلم و سریال زیاد می‌بینم. از سریال «بازی تاج و تخت» گرفته (که بسیار خوش‌ساخت و جالب، معنای زندگی و دعواهای بشری بر سر پول، قدرت و رابطه‌ی جنسی را به تصویر کشیده و نشان داده سرتاسر تاریخ همین بازی تکرار شده و می‌شود) تا فیلم تحسین‌برانگیز «شکار» که نشان می‌دهد یک اتفاق، تنها یک اتفاق خیلی خیلی کوچک ممکن است زندگی شما را به لجن بکشد! (اینکه بازی زندگی، بازی اتفاقات و شانس است.)

اما فیلمی که بر آن شدم چند خطی درباره‌ی آن بنویسم، فیلم «فراماشین» (به انگلیسی: Ex Machina) است که همانطور که پیشتر در نماهنگ تبلیغاتی آن هم دیده بودم، درباره‌ی هوش مصنوعی و مقوله‌ی «تکامل» اما این بار نه در یک عنصر طبیعی، که در یک ربات ساخته‌ی دست بشر است.

داستان این فیلم مربوط به یکی از پیشرفته‌ترین ربات‌های ساخت دست بشر است که قرار است توسط یک انسان (کالب اسمیث/ جوان ۲۶ ساله‌ای که به این پروژه ملحق می‌شود) به معرض آزمون تورینگ گذاشته شود. این مغز انسان‌نمای ساخت دست بشر، اکنون به قدری پیچیده و پیشرفته شده که می‌خواهد «زنده بماند.» و برای این‌کار دست به خلاقیت و نوآوری‌هایی می‌زند که فراتر از چیزی‌ست که سازنده‌ی آن و فردی که برای آزمون تورینگ دعوت شده تصور می‌کنند.

تماشای این فیلم از آن جهت جالب است که می‌توان در پایان شباهت‌های بسیاری بین انسان تکامل یافته و هوش مصنوعی در نظر گرفت: هر دو برنامه‌نویسی شده‌اند (یکی توسط طبیعت و دیگری توسط انسان) و هر دو در راستای ماندگاری (بقا) و لذت گام بر می‌دارند. در بخشی از دیالوگ‌های این فیلم‌، سازنده‌ی ربات (ناتان بیتمن/ مدیر عامل اجرایی یکی از محبوب‌ترین موتورهای جستجو) خطاب به کالب اسمیث می‌گوید که بسیاری از چیزهایی که در درون تو است (از جمله تمایلات جنسی و …) را خودت انتخاب نکرده‌ای و تو «کدنویسی» شده‌ای… من هم برای ایوا (ربات فوق پیشرفته) جنسیت زن انتخاب کردم و او را طوری برنامه‌‌نویسی کردم که به گفتگو با جنس مخالف بیشتر تمایل نشان دهد.

تردیدی نیست که ماشین‌ها همزمان با پیشرفت بشر، هوشمندتر می‌شوند و کارهایی که آدم‌ها در آن بهتر باشند روز به روز کمتر می‌شود. (تکامل ماشین‌ها). اما پرسش این است که این خطر چقدر جدی‌ است؟ روزی که بشر نخستین ربات هوشمند، مانند (ایوا) در این فیلم را خلق کند، رباتی که خودش بتواند نسخه‌ای هوشمندتر از خودش تولید کند، آیا در چنین روزی می‌توان گفت کار انسان تمام است؟

درد می‌پیچد در دلمان یکهو…

محسن نامجو در یکی از اشعارش -ای‌کاش- می‌گوید: درد می‌پیچد در دلمان یکهو… درد می‌پیچد…
حالا شده‌است حکایت این روزهای زندگی من. گاهی تحمل گذر ثانیه‌ها آنقدر برایم دشوار می‌شود که عملا هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. دیگر از «چس‌ناله» کردن گذشته است. موضوع این است که به معنای واقعی کلمه، «قفل» می‌کنم… هنگ می‌کنم… هنگ کردنی بدون قابلیت «ری‌استارت» شدن سیستم‌عامل درونی‌ام! واقعا نمی‌دانم چه کار باید بکنم. واقعا نمی‌فهمم چه درمانی برای این لحظات وجود دارد.
دیگر از قرص و شربت و انواع و اقسام دارو ها و الکل هم گذشته است. هیچ‌چیزی جوابگو نیست.
بدبختی ماجرا این‌جاست که در این لحظات که گفتگو با دیگران می‌تواند کمک باشد، هیچ کس را به جز خودم قبول ندارم. غم انگیز است که با خودم «خود خودی که نمی‌دانم من است یا نه» دعوایم می‌شود و در عین اینکه خودم را قبول دارم، خودم را قبول ندارم! نمی‌دانم درکم می‌کنید یا نه. اگر در کالبد من باشید، شاید بفهمید. نمی‌دانم.
زندگی گاهی، مثل یک لات پاچه‌پاره‌ که سه برابر تو هیکل دارد، می‌آید به سمتت، سیلی به صورتت می‌زند، یقه‌ات را می‌گیرد و بلندت می‌کند، می‌چسباندت به دیوار و محکم به دیوار فشارت می‌دهد. تو اما تنها دست و پاهایت را تکان می‌دهی و تلاش می‌کنی که زیر این فشار و حمله‌ی وحشیانه خفه نشوی. زندگی اما، تو را نگه می‌دارد و قهقهه‌زنان به تو می‌گوید: هیچ غلطی نمی‌توانی بکنی…
نمی‌دانم تجربه‌اش کرده‌اید یا نه… لحظاتی‌ست بس دشوار…

فیلم تاکسی

به تازگی فیلم تاکسی، ساخته جعفر پناهی -که در سینماهای فرانسه اکران شده است- را دیدم. داستان این فیلم در یک تاکسی در تهران می‌گذرد که رانندگی این تاکسی با خود جعفر پناهی است. درباره‌ی قابلیت‌های فنی این فیلم، اگر از من بی‌سواد بپرسید، باید بگویم که بسیار ضعیف بود و به هیچ وجه به پای کارهای دیگر پناهی از جمله آفساید یا بادکنک سفید نمی‌رسید.

همانطور که می‌دانید این فیلم برنده جایزه خرس طلای شصت‌و‌پنجمین دوره جشنواره فیلم برلین شده است. تردیدی نیست که اعطای این جایزه به پناهی، یک تصمیم کاملا سیاسی بوده است.

ما رانده‌شدگان از وطن، دل خوشی از جمهوری اسلامی نداریم. اما خوب می‌فهمیم که سردمداران عرصه‌ی -به اصطلاح- فرهنگی غرب نیز متاثر از تصمیمات پشت پرده‌ی سیاستمداران هستند و چاره‌ای جز پذیرش خواسته‌های تحمیلی آن‌ها ندارند.

فیلم تاکسی تنها یک پیام داشت و آن‌هم این بود که فیلم‌سازی در ایران دشوار است؛ پیامی که اظهر من الشمس است!

پناهی را باید بابت «شجاعتش» ستود ورنه، در ساختار ضعیف و کسل‌کننده این فیلم همین بس که دست‌کم سه نفر (فرانسوی) از سینمایی که من در آن‌جا فیلم را تماشا کردم در اواسط فیلم سالن را ترک کردند.

مجموعه‌ تلویزیونی Desperate Housewives

این شب‌ها، این روزها و این لحظه‌هایی که در پاریس جشن و پایکوبی‌ست و جمعیت زیادی تغییر سال نوی میلادی را جشن می‌گیرند، من در لاک خودم چپیده‌ام و اگر از کار و شطرنج روزانه که فاکتور بگیریم، تقریبا تمامی ساعات بیداری‌ام را مشغول تماشای مجموعه‌ی تلویزیونی «Desperate Housewives» شده‌ام.

مجموعه‌ی خوش‌ساختی که طنز و تراژدی، پیچیگدی‌های انسانی و البته واقعیت‌های دهشناک زندگی، جنگ آشکار آدم‌ها برای منافع و خوشایند درونی‌شان و بدجنسي‌ای که هر انسانی، بدون استثنا در ذات خود دارد و به وقتش، آن را بروز می‌دهد را خیلی خوب به تصویر کشیده و به دلیل طنز بودنش، مخاطب را به پیگیری ماجرا ترغیب می‌کند.

از این سریال به عنوان یکی از پرمخاطب‌ترین مجموعه‌های تلویزیونی در جهان یاد شده است.

دیدم که ویکی‌پدیا آن را به «کدبانوهای وامانده» ترجمه کرده اما به نظرم با توجه به ساختار سریال، ترجمه‌ی «زنان افسرده‌ی وامانده» برای آن ترجمه‌ی جالب‌تری‌ست.

فیلم‌های هالیودیی زیادی هستند که بازتاب دهنده جامعه‌ی آمریکا به شمار می‌روند، اما دیدن این سریال برای کسانی که می‌خواهند بدانند زندگی در ینگه دنیا واقعا چگونه است، از اوجب واجبات است.

معرفی دو فیلم خوب

در این هفته دو فیلم بسیار خوب، یکی از دیاری که در آن متولد شدم، و دیگری از دیاری که در آن می‌زیم تماشا کردم و بسی مشعوف شدم!

یادداشت را از فیلم متعلق به سرزمین مادری آغاز می‌کنم:
فیلم «خسته نباشید» ساخته‌ی مشترک افشین هاشمی و محسن قرائی است که پس از تماشای آن، ناخودآگاه بر روی پاهایم در مقابل لپ‌تاپم ایستادم و همچون صحنه‌ی تئاتر، برای عوامل ساخت آن چند ثانیه‌ای کف زدم! دست مریزاد! واقعا فیلم خوبی بود. دست‌ مریزاد ویژه‌ای هم باید گفت به جلال فاطمی، بازیگری که انصافا لهجه‌ی انگلیسی‌اش اصلا به ایرانی‌ها نمی‌خورد و خیلی خوب از پس نقش خود برآمد.
این فیلم داستان یک زن ایرانی‌ست که از پنج سالگی کشور را ترک کرده و پس از پنجاه سال به همراه همسر کانادایی‌اش به ایران باز می‌گردد. این دو که درگير اختلافاتی با یکدیگر هستند، در دل کویر ایران به مسافرت می‌پردازند و با اتفاقات و رویدادهایی روبرو می‌شوند که هم شرایط ایران را نشان می‌دهد و هم شخصیت‌های متفاوت این زوج را که باعث اختلافات بنیادی بین آن‌ها شده است.
لهجه‌ی شیرین کرمانی، صفا و صمیمیت ایرانی، و درد و رنجی که مردم خسته‌ی کشورمان تحمل می‌کنند، چندین بار بغضم را در طول فیلم شکاند.
تارنمای رسمی فیلم اینجاست، اگر داخل کشور هستید، خداوکیلی نسخه‌ی اصلی را تهیه کنید که دست‌اندرکاران آن متسحق فروش نسخه اصلی هستند. اما اگر خارج از کشور هستید می‌توانید فیلم را از تارنمای ایران پراود «روی خط» تماشا کنید.

فیلم دیگر اما، فیلم فرانسوی «Rust and Bone» (که دیدم به فارسی «زنگار و استخوان» ترجمه شده) است. اگر شما هم مثل من از فیلم‌های دوزاری‌ هالیوودی که برای سرگرمی ساخته می‌شوند بی‌زار شده‌اید و به دنبال فیلم‌هایی هستید که از دل مردم بیاید و درد و رنج آن‌ها را به تصویر بکشد، دیدن این فیلم را شدیدا توصیه می‌کنم. فیلمنامه‌نویس و کارگردان این فیلم، قشری از جامعه‌ی فرانسه را به تصویر کشیده‌اند که در عین شوربختی‌شان، با نهایت قدرت در دل زمان حرکت می‌کنند تا بر بازی روزگار، چیره شوند؛ قشری که در آن «مشت زن‌ها» و افراد فرودست جامعه، با تلاشی مذبوحانه و با چنگ و دندان از دیوار سرنوشت تلخ خود بالا می‌روند، اما سرنوشت، با نیروی ظالمانه‌اش آنها را پس می‌نهد.

فیلم اختراع دروغ

آب اگر دستتان هست زمین بگذارید و فیلم «اختراع دروغ» یا «The Invention of Lying» را تماشا کنید!

این فیلم حرف دل بسیاری از خداناباوران را می‌زند که اختراع دروغ چگونه به اختراع خدا و زندگی پس از مرگ توسط بشر منتهی می‌شود.

شخصیت اصلی فیلم شما را یاد بسیاری از «بزرگواران!» در تاریخ می‌اندازد که از ساده‌لوحی مردم، برای خودشان زندگی ساختند و مردم بی‌چاره را با بی‌شمار پرسش بی‌پاسخ، در این ویران‌سرایی که «زندگی» می‌خوانند، رها کردند و خود نیز بسان همه‌ی انسان‌ها، از بین رفتند.

با این حال ممکن است شما هم مثل من، در طول فیلم به این موضوع بیاندیشید که این «دروغ سفید» برای بشر سرگردان، چندان هم بد نبوده است؛ وقتی برای دردها و زخم‌هایش «مرهمی در آسمان‌ها» می‌یابد و آرامش را تجربه می‌کند.

فیلم جالبی بود.

مستند جنون بی‌ریایی

امروز مستند «جنون بی‌ريايی» را می‌دیدم؛ مستندی ۹۰ دقيقه‌ای از زندگی، تفکر و فلسفه آلبر کامو. روایت فیلم به زبان انگلیسی است و بخش‌هایی که به زبان فرانسه است، زیرنویس انگلیسی دارد.

آنچه که از این مستند مرا عمیقا به فکر فرو برد، رویکرد پراگماتیسمی کامو در مقابله با ابزوردیسم بود که نه در آثار او، بلکه از زبان نزدیکانش قابل فهم و هویدا بود. (او معتقد بود که اصولا تلاش برای دانستن، فهمیدن و توضیح جهان به منظور دستیابی به دانش عقلانی، کار بیهوده‌ای است.)

به زعم آلبر کامو، در زندگی تنها یک مسئله فلسفی واقعاً جدی وجود دارد و آن «خودكشی» است. او این سخن را در مقدمه‌ی کتاب «افسانه سیزیف» بیان کرده و گفته است: «تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی‌ارزد، در واقع پاسخ صحیحی است به مسائل اساسی فلسفه. باقی چیز‌ها مسائل بعدی و دست دوم را تشکیل می‌دهد.»

شاید او نیز همچون شوپنهاور می‌اندیشید كه در خودكشی، نبرد میان اراده و غریزه در نهایی‌ترین شكل خود، متجلی می‌شود.

دو فیلم فلسفی

این روزها، لحظات تنهایی‌ام را به جز کارهای همیشگی‌ام همچون «وب‌گردی/ شطرنج/ کار/ نوشتن/ پیاده‌روی و موسیقی/ کتاب خواندن»، با تماشای دست‌کم شبی یک فیلم پر می‌کنم. در بین فیلم‌های ایرانی و خارجی‌ای که این روزها دیدم، دو فیلم بسیار خوش‌ساخت و قوی تماشا کردم که دیدنشان را توصیه می‌کنم.

۱- فیلم «ادموند»، محصول سال ۲۰۰۵ امریکا، شاهکاری از استارت گوردون. نمی‌دانم چرا این فیلم در پایگاه «آی‌ام‌دی‌بی» رتبه چندان بالایی دریافت نکرده است. شاید دلیلش این است که رای دهندگان این تارنما که اغلب از جامعه‌ی مصرف گرای امریکا هستند، فیلم‌هایی اینچنینی را به دلیل آنکه با مزاج لذت‌طلبانه‌ی آن‌ها ناسازگار است، نمی‌پسندند.
ادموند در یک کلام داستان «جبر» زمانه است که در قالب فیلم به تصویر کشیده شده است. همه‌ی ما پرسش‌هایی همچون ادموند داریم که روزگاری از خود می‌پرسیم. ادموند تنها تعداد کمی از ماست که برای رسیدن به پاسخ‌هایش، زندگی‌اش را قربانی می‌کند. بسیاری از ما ترجیح می‌دهیم به دنبال این پرسش‌ها نرویم و در نظام سیستماتیک قرن بیست و یک، جایگاه خود را به عنوان یک عضوی از این سیستم پیدا کنیم. به بیان دیگر،‌ زیر سوال بردن این سیستم، حماقت شمرده می‌شود.
سکانس پایانی فیلم را چندین بار دیدم و از دیالوگ‌هایش، فوق‌العاده لذت بردم.

۲- فیلم «درون لئون دیویس»، محصول سال ۲۰۱۳ امریکا، ساخته مشترک برادران کوئن. این فیلم نیز قصه‌ی زندگی «ابزوردیسم» موزیسینی به نام لئون دیویس است که لحظات زندگی او را با یک فیلمنامه‌ی قوی به تصویر کشیده است. واژه‌ی «ابزورد» را به این دلیل به کار بردم چون گمان می‌کنم ترجمه‌ی «پوچی» به فارسی، برای این واژه نادرست است؛ در فرهنگ ما، «پوچی» همراه با یک پس‌زمینه‌ی منفی درک می‌شود حال آنکه «ابزورد» در واژه‌نامه‌ی انگلیسی، اگر چه نوعی نهیلیسم یا پوچ‌گرایی به شمار می‌رود، اما حرکت در این مسیر بی‌انتها و بی‌هدف، لزوما منفی به شمار نمی‌رود.

به جز این دو فیلم، فیلم‌های «یک پیامبر» محصول سال ۲۰۰۹ فرانسه، و «آینه‌های روبرو» محصول سال ۲۰۱۱ مملکت شهیدپرور خودمان را هم توصیه می‌کنم!

Life of Pi

فیلم Life of Pi –زندگی پی– را دیدم. فیلمی درباره مذهب، ترس، طبیعت و سرسختی پایان‌ناپذیر انسان است. این فیلم برگرفته از کتابی است نوشته یان مارتل که در  سال ۲۰۰۱ در کانادا منتشر شد.
زندگی پی درباره پسر جوانی بنام پی پاتل، فرزند یک صاحب باغ وحش در هندوستان است که در پی مهاجرت خانوادگی به کانادا، کشتی آن‌ها غرق می‌شود. اما پی، از این حادثه جان سالم به در می‌برد. او در قایق نجاتی که در کشتی بوده، به همراه یک ببر وحشی مجبور است که روزهای زیادی را در دریا زندگی کند.
قایق نجاتی که پی بر روی آن سوار است برای نجات یک انسان به اندازه کافی غذا اندوخته دارد ولی پی می‌داند که تنها امید رهایی خشنود نگهداشتن این ببر و خدمت کردن به اوست. زندگی پی در وحشتی همیشگی از ببر شکل می‌گیرد و تعریف می‌شود. ناامیدی پی از زندگانی نه تنها یک فرایند حسی و عاطفی که یک حقیقت هراسناک فیزیکی است.
فیلم تلاش می‌کند به نوعی وجود خدا را هم ثابت کند. ولی خب، تصمیم به باور آن با مخاطب است. اگر فرصت می‌کنید، حتما ببینید و از دست ندهید.

دربند

فیلم دربند خوب بود. مثل بسیاری از فیلم‌ها، این فیلم نیز به مشکلات اجتماعی بخصوص شهر تهران پرداخته بود.  در این فیلم روایت مشکلات آدم‌های کلان‌شهری چون تهران، که شاید یک دهه است از سنت به مدرنیسم پرت شده‌اند، نشان داده می‌شود. شهری شبه توسعه یافته که آدم‌هایش به طرز وحشتناکی پیگیر منافع خود هستند و برای رسیدن به لذت‌های فردی‌شان، از هیچ امری دریغ نمی‌کنند. فیلم می‌خواهد نشان دهد که در تهران امروز، به هیچ کس نباید اعتماد کرد. چیزی که مدت‌هاست (متاسفانه) به آن باور دارم. اگر بخواهم فیلم را در یک جمله خلاصه کنم، باید به این بخش از موسیقی سارینا، اثر شاهین نجفی اشاره کنم: «به هر دستی دست دادی، دستتو بپا.»

فیلم «او»

فیلم «او»، رسما خدا بود. از آن دسته فیلم‌هایی که مخاطب را دست‌کم برای ساعت‌ها به تفکر وا می‌دارد. ترکیبی از تکنولوژی، هوش مصنوعی، فلسفه، تنهایی و روابط انسانی و اینک، رابطه با یک سیستم عامل هوشمند! در آینده‌ای نه چندان دور.
اینکه یک سیستم عامل هوشمند بتواند روزی جایگزین معشوقه‌های یک انسان در زنگی واقعی باشد، در چند سال اخیر بحث داغ دانشمندان بوده که همواره موافقان و مخالفان خود را داشته است.
تئودور، شخصیت اصلی فیلم، عاشق سیستم عاملی است که فانتزی‌های ذهنی او را به واقعیت تبدیل کرده. سیستم عامل هوشمند «سامانتا» علناً اقدامی انجام نمی دهد که تئودور ناراحت شود. همیشه در خلوت وی حضور پر شوری دارد و بطور خلاصه، هرگز اجازه نمی‌دهد که تئودور تنها باشد و احساس تنهایی کند. سامانتا دقیقاً همانی است که یک مرد از زن ایده آل در ذهن دارد.
پیشنهاد می‌کنم این فیلم را ببینید. برخی دیالوگ‌های این فیلم که بسیار جالب بود را اینجا می‌آورم.

Amy: I think anybody who falls in love is a freak. It’s a crazy thing to do. It’s kind of like a form of socially acceptable insanity.

Amy: You know what, I can over think everything and find a million ways to doubt myself. And since Charles left I’ve been really thinking about that part of myself and, I’ve just come to realize that, we’re only here briefly. And while I’m here, I wanna allow myself joy. So fuck it.

Samantha: The heart is not like a box that gets filled up; it expands in size the more you love. I’m different from you. This doesn’t make me love you any less. It actually makes me love even more.

Theodore: Well, the room’s spinning cause I drank too much, cause I wanted to get drunk and have sex. There’s nothing sexy about that woman… cause I was lonely… maybe just cause I was lonely. I wanted somebody to fuck me. I want somebody to want me to fuck them. Maybe that would have filled this ti-… tiny little hole in my heart, but probably not… and sometimes I think I have felt everything I’m ever gonna feel, and from here on out I’m not gonna feel anything new… just… lesser versions of what I’ve already felt.

فری تو رو روح فروغ دیگه بس کن نخون… آخه صدات مثل عذاب وجدانه واسمون…

(+)