سفر هلند، درک نقاشی و وسوسه دوباره زندگی

چند روزی در هلند بودم و علاوه بر تجربه لذت کنسرت شاهین نجفی -که بیلاخی بود به بسیجیان جان بر کف تهی از مغز- لذت همسفر شدن با یکی از عزیزترین نقاشان گمنام و بی ادعای ایرانی را تجربه‌ کردم.

لحظه لحظه‌ی سفرم به آمستردام، یادگیری و فهم و درک دنیای این انسان تازه و دریچه‌ای که او به زندگی مي‌نگرد بود: نقاشی!

باید بگویم که در این فصل تازه زندگیم، هر روز که می‌گذرد، اعتقادم به اینکه همه‌ی انسان‌ها چیزهایی «استثنایی» در درون خود دارند، بیشتر و بیشتر می‌شود. استثناهایی که بی‌تردید بسیاری از فهم آن محرومند.

من در این سفر، نه تنها با دنیای عجیب و غریب «ونسان ون‌گوک»، که با مفهوم «پسادریافتگری» و شاید فراتر از آن، دنیای نقاشان- البته به اندازه فهم محدود خودم- آشنا شدم. آشنایی‌ای که دریچه‌ای تازه و بینشی نو از فهم جهان را ارزانی وجودم کرده است.

در مدح این آشنایی، همین بس که همه‌ی قرص‌های ضد افسردگی‌ام را به سطل آشغال ریختم و قرارم با روان‌پزشکم را -تا اطلاع ثانوی- لغو کرده‌ام.

باری، این روزها، زندگی کردن را تجربه می‌کنم.

زندگی دوباره، مثل زنی که لخت می‌شود، سینه و باسنش را به من نشان داده و یگانه دلیل «راست ماندن» آلت «بودنم» شده و مرا به «ماندن» و «مبارزه» تشویق می‌کند…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *