تهدید تروریستی از سوی «غیورمندان آریایی»

خب. حتما در جریان هستید که گروهی از تروریست‌های -متاسفانه- ساکن مملکتمان تهدید به بمب‌گذاری محل کنسرت شاهین نجفی کرده‌اند. این خبر را که شنیدم، واقعا از اینکه «ایرانی» تهدید تروریستی می‌کند غصه خوردم. اما اندکی بعد تصمیم گرفتم که به یکی از کنسرت‌هایی که از چند هفته‌ی دیگر در تور اروپای شاهین شروع می‌شود (کنسرت آمستردام) بروم. این تصمیم را نه فقط برای علاقه‌ی شخصی‌ام به شاهین و آثارش، که به دلیل اعلام انزجار از وحشت‌پراکنی عده‌ای تروریست گرفتم تا بدانند تلاش آن‌ها برای ایجاد رعب و وحشت در بین ایرانیان خارج از کشور، نه تنها بیهوده است، که نتیجه‌ی عکس نیز می‌دهد.

تنهــــــایی ِ در جمع، در تن های تنهایی
با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی

دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی
رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی

لیوان بعدی: قرص های حل شده در سم
بـــــاور بکن از هیچ چیز دیگر نمی‌ترسم

(+)

دروغ، خط قرمز ماست

خوشحالم که موج گلوله‌ی برف جامعه ایرانی، این بار محمد جواد ظریفی که به ناحق تا سطح محمد مصدق -توسط همین جماعت- بالا آمده بود را هدف گرفت و مردم این بار به درستی و یکپارچه دروغ‌گویی دیپلمات خندان را درباره‌ی زندانیان سیاسی محکوم کردند. این اتفاق، اتفاق بسیار خوبی‌ست. باید امیدوار بود. هزاران زندانی سیاسی و روزنامه‌گار، به دلایل اعتقادات و بیان اعتقاداتشان در زندان و یا در تبعید هستند و آقای ظریف اجازه ندارد احمدی‌نژادی دیگر اما این بار در ظاهری خندان و مسلط به زبان انگلیسی باشد. دروغ، خط قرمز ماست.

درد می‌پیچد در دلمان یکهو…

محسن نامجو در یکی از اشعارش -ای‌کاش- می‌گوید: درد می‌پیچد در دلمان یکهو… درد می‌پیچد…
حالا شده‌است حکایت این روزهای زندگی من. گاهی تحمل گذر ثانیه‌ها آنقدر برایم دشوار می‌شود که عملا هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. دیگر از «چس‌ناله» کردن گذشته است. موضوع این است که به معنای واقعی کلمه، «قفل» می‌کنم… هنگ می‌کنم… هنگ کردنی بدون قابلیت «ری‌استارت» شدن سیستم‌عامل درونی‌ام! واقعا نمی‌دانم چه کار باید بکنم. واقعا نمی‌فهمم چه درمانی برای این لحظات وجود دارد.
دیگر از قرص و شربت و انواع و اقسام دارو ها و الکل هم گذشته است. هیچ‌چیزی جوابگو نیست.
بدبختی ماجرا این‌جاست که در این لحظات که گفتگو با دیگران می‌تواند کمک باشد، هیچ کس را به جز خودم قبول ندارم. غم انگیز است که با خودم «خود خودی که نمی‌دانم من است یا نه» دعوایم می‌شود و در عین اینکه خودم را قبول دارم، خودم را قبول ندارم! نمی‌دانم درکم می‌کنید یا نه. اگر در کالبد من باشید، شاید بفهمید. نمی‌دانم.
زندگی گاهی، مثل یک لات پاچه‌پاره‌ که سه برابر تو هیکل دارد، می‌آید به سمتت، سیلی به صورتت می‌زند، یقه‌ات را می‌گیرد و بلندت می‌کند، می‌چسباندت به دیوار و محکم به دیوار فشارت می‌دهد. تو اما تنها دست و پاهایت را تکان می‌دهی و تلاش می‌کنی که زیر این فشار و حمله‌ی وحشیانه خفه نشوی. زندگی اما، تو را نگه می‌دارد و قهقهه‌زنان به تو می‌گوید: هیچ غلطی نمی‌توانی بکنی…
نمی‌دانم تجربه‌اش کرده‌اید یا نه… لحظاتی‌ست بس دشوار…

فیلم تاکسی

به تازگی فیلم تاکسی، ساخته جعفر پناهی -که در سینماهای فرانسه اکران شده است- را دیدم. داستان این فیلم در یک تاکسی در تهران می‌گذرد که رانندگی این تاکسی با خود جعفر پناهی است. درباره‌ی قابلیت‌های فنی این فیلم، اگر از من بی‌سواد بپرسید، باید بگویم که بسیار ضعیف بود و به هیچ وجه به پای کارهای دیگر پناهی از جمله آفساید یا بادکنک سفید نمی‌رسید.

همانطور که می‌دانید این فیلم برنده جایزه خرس طلای شصت‌و‌پنجمین دوره جشنواره فیلم برلین شده است. تردیدی نیست که اعطای این جایزه به پناهی، یک تصمیم کاملا سیاسی بوده است.

ما رانده‌شدگان از وطن، دل خوشی از جمهوری اسلامی نداریم. اما خوب می‌فهمیم که سردمداران عرصه‌ی -به اصطلاح- فرهنگی غرب نیز متاثر از تصمیمات پشت پرده‌ی سیاستمداران هستند و چاره‌ای جز پذیرش خواسته‌های تحمیلی آن‌ها ندارند.

فیلم تاکسی تنها یک پیام داشت و آن‌هم این بود که فیلم‌سازی در ایران دشوار است؛ پیامی که اظهر من الشمس است!

پناهی را باید بابت «شجاعتش» ستود ورنه، در ساختار ضعیف و کسل‌کننده این فیلم همین بس که دست‌کم سه نفر (فرانسوی) از سینمایی که من در آن‌جا فیلم را تماشا کردم در اواسط فیلم سالن را ترک کردند.

چند گزارش و تحقیق به زبان انگلیسی

چند گزارش و تحقیق (به زبان انگیسی) در حوزه فناوری به قلم این حقیر در تارنمای «ایران وایر»:

Iran’s Homemade Online Games (+)

“Halal Hyperspace”: A Guide to Iran’s Irksome Internet (+)

Combating Censorship Online (+)

“The internet is a dangerous bomb planted in homes!” (+)

درخواست یاری مهدی سهرابی از هم‌میهنان

در میان وب‌گردی امروزم به فریاد یاری‌خواهی یک هم‌وطن برخوردم که خواستار «مرگ آرام» شده است. دوباره، غم بر دل و جانم حکمران شد و بر روزگار نامرد، لعن و نفرین فرستادم. البته، بعد با خودم فکر کردم بهتر است به جای نفرین کردن، حرکتی انجام دهیم یا به قول کنفسیوس،‌ به جای شماتت بر تاریکی، شمعی روشن کنیم. من شخصا از همه‌ی پلت‌فرم‌هایم برای رساندن پیام این هموطنان استفاده کردم و برای سازمان ملل هم نامه نوشتم.

لطفا متن خلاصه شده زیر را بخوانید و در ادامه پیوند به شرح کامل ماجرا را دنبال کنید و اگر می‌توانید با یک ایمیل حمایت آمیز به سازمان ملل، به این زوج پناهجو کمک کنید. این دو، در این شرایط و این سن و سال، حتی اگر بی‌هیچ دلیلی هم از مملکت امام زمان خارج شده باشند، وقتی آواره و سرگردانند، مستحق کمک‌رسانی‌اند. چه برسد به اینکه این دوست عزیزمان از زمره نویسندگان و شاعران این مملکت به شمار می‌رود و با روشن‌گری‌هایی که در وبلاگ شخصی‌اش انجام داده، بازگشتش به ایران بدون تردید مخاطره آمیز است.

متن نامه مهدی سهرابی به سازمان ملل:
فريادخواهی – لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم…‎
ديگر تحمّلِ ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را نداريم. لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم…
::::
فشرده:
من مهدی سهرابی، چهارسال و چهارماه، و همسرم راضيه کيومرثی (و دو فرزندمان)، حدودِ سه‌سال است که در ترکيّه، در شرايطِ کشنده‌یِ فناهندگی و انتظار به‌سرمی‌بريم. با اين‌که بعد از پنج ماه به من قبولی داده‌اند، بی هيچ دليل و علّتِ اعلام‌شده‌ای (که البتّه از نظرِ من مجهول نيست!) ما را چنان‌که گويی «بشر» نمی‌شمارند، در اين شکنجه‌زار، اسير و سرگردان نگه داشته‌اند…
نامه‌ها و خواهش‌ها و غيره‌مان را انگار بی‌ادبی‌ست اين‌همه مدّت به مستراب می‌فرستاده‌ايم…
چون بيش ازين طاقتِ ذرّه‌ذرّه مردن را نداريم، راهی برایِ من و همسرم نمانده، الّا اين‌که از اين کميساريایِ قدسیِ شکنجه‌گر، درخواستِ مرگ کنيم. مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن.

می‌رويم تا جلوِ آن درگاهِ شکنجه و شرارت، برایِ رسيدن به آرزوی‌مان، مرگ، بنشينيم.
از شما دوستان، بزرگواران، عزيزان، درخواستِ حمايت داريم.

و نافشرده (کل ماجرا) را از اینجا بخوانید.

چند گزارش

در این مطلب، مقاله‌ مهمی از روزنامه واشنگتن‌پست که درباره آینده اینترنت در ایران است را ترجمه کرده‌ام.

در این مقاله نیز تلاش کرده‌ام که به این پرسش پاسخ دهم که توافق هسته‌ای چه تاثیری بر فناوری اطلاعات در ایران خواهد داشت.

در این مطلب نیز به تنظیمات مهم امنیتی برای اپلیکیشن واتس‌اپ پرداخته‌ام.

راه‌اندازی سایت رسمی

مدتی بود که می‌خواستم یک سایت رسمی برای خودم راه‌اندازی کنم تا از آن به عنوان «پیشه نامه کاری» در جامعه فرانسه و یا شبکه کاری انگلیسی‌زبان بهره ببرم. به تازگی دامنه «sjafari.com» را خریده‌ام و آستین‌هایم را بالا زدم و خفن بودنم را به سه زبان زنده دنیا عرضه کردم! (صفحه اصلی سایت را از اینجا ببنید.)

البته هنوز جای کار دارد و باید بخش‌های مختلف کارهایی که کرده‌ام را به همدیگر پیوند بدهم. با این حال نسخه‌ی اولیه سایت به زبان‌های فارسي، انگلیسی و فرانسوی آماده شده و بد ندیدم آن‌ را اینجا معرفی کنم تا خوانندگان میلیونی این وبلاگ نیز از اقیانوس بی‌پایان علم و دانش من بهره ببرند!

استفتاء: آیا حرکت دادن تیغ بر روی پوست دست، یا بریدن بخشی از پوست دست با چاقو، به معنای دیوانگی و کم عقل بودن است؟
پاسخ: البته! این کار معنای واضحی‌ست از مازوخیسم…
استفتاء: اگر این کار دردهای روحی را التیام ببخشد، حکم آن چیست؟
پاسخ: الله اعلم…

دردی به قدمت درد حافظ…

در این شب سیاهم، گم گشت راه مقصود/ از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود/ زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

(+)

قسم…

قسم به همه‌ی خواب‌های عجیبی که می‌بینم
قسم به فریادهای بی‌صدایم
قسم به بغض‌های بی‌‌پایان و؛
قسم به دعاهای بی‌سرانجامم
قسم به درد کشیدن‌های شبانه،
قسم به گریه‌های بی پشت و پناهم
قسم به شراب، به سیگار، به باران
قسم به لحظه لحظه‌ی تنهایی‌هایم
قسم به خشک شدن گل سرخ و مرگ گل یاس
قسم به ثانیه‌های تلخ و بی‌سرانجامم
که هیچ چیز مهم نیست در این دنیا
همه چیز پوچ و بی‌معنی و تهی‌ست، جانم!

با هم آموز

پیش‌تر نوشته بودم که بر روی چند پروژه کار می‌کنم. یکی از این پروژه‌ها، ایده‌ای‌ست که با دوستم به طور مشترک در حال انجام آن هستیم و خوشبختانه به تازگی نسخه اولیه‌اش را رونمایی کردیم.
ایده، بسیار ساده، در عین حال نو و بکر است: «من به تو می‌آموزم، تو به من بیاموز!» (مثال: من زبان انگلیسی درس می‌دهم و به دنبال کسی میگردم که در قبال یادگیری انگلیسی، به من گیتار زدن یاد بدهد.)
من و دوستم سالهاست درباره‌ی مسائل مختلف گفتگو و تبادل نظر می‌کنیم و هر دو نفرمان اعتقاد داریم تغییرات مثبت در ایران تنها با «آموزش» میسر است. به همین دلیل تصمیم گرفتیم این ایده را پیاده سازی کنیم تا کسانی که می‌خواهند به طور رایگان آموزش ببینند بتوانند معلم خود را پیدا کنند و در عین حال به معلمشان تخصصشان را تدریس کنند! (برای دیدن تارنمای باهم‌آموز، اینجا را کلیک کنید.)

اگر شما هم از این ایده خوشتان می‌آید، لطف کنید و آستینهایتان را بالا بزنید و ابتدا تخصصتان را در این سایت ثبت کنید و سپس موضوع مورد نظرتان برای یادگیری را جستجو کنید. تیم دو نفره ما از هیچ کجا پشتیبانی مالی نمیشود و بنا داریم از تارنمای «با هم آموز» مثل یک سیستم «نور چشمی» مراقبت کنیم و آن را توسعه دهیم! اگر می‌خواهید سهمی در این پروژه‌ی معنوی داشته باشید، از این تارنما استفاده کنید و ضعفها و ایرادهایش را به ما بگویید تا به مرور آن را تکمیل کنیم.