یک فرضیه اثبات نشده

یک فرضیه اثبات نشده: اگر به آسمان وصل نباشید، زندگی‌تان به دو بخش تقسیم می‌شود:
۱- وقتی دچار انواع حالت‌های بد روحی می‌شوید (شکست/ بدشانسی/ اتفاقات بد/ تنبلی و عدم نتیجه‌گیری به دلیل بی‌لیاقتی فردی/ خصلت‌های روانی-اخلاقی مانند حسادت و ….) در این‌صورت اندیشه‌های پوچ‌گرایانه‌تان دچار نعوظ می‌شود که نتیجه‌اش می‌شود چس‌ناله و آزار خود و اطرافیان.

۲- وقتی خوشحال باشید و به واسطه اتفاقات خوب زندگی (از خوش‌شانسی گرفته تا پیشرفت‌هایی که لیاقتشان را داشته‌اید) در این‌صورت سرشار می‌شوید از امید و عشق به زندگی و از مزخرف‌ترین پدیده‌های دنیا برای خودتان «معنی» و «زیبایی» می‌سازید تا در این قطار زندگی، بیشتر حال کنید.
در حالت نخست، متاسفانه، لنگ‌های شما خود به خود به هوا می‌رود و زندگی هم بی‌رحمانه، تا ته می کند توش. (با عرض پوزش، واقعا عبارتی همه فهم‌تر از این نیافتم.)
در حالت دوم اما، این شما هستید که در پشت زندگی قرار می‌گیرید و زندگی را می کنید. اما تراژدی قضیه اینجاست که زندگی، در حال تجهیز کردن خود است تا در مرحله‌ای سخت‌تر و سنگین‌تر با شما مبارزه کند. در واقع اگر مثل من بدبین باشید، در این حالت‌های خوشی، به جای لذت بردن از زندگی، گوشه چشمتان به این غول بی‌شاخ و دم است که این بار قرار است از کدام زاویه حمله کند که شما را غافلگیر کند.

به عبارت ساده‌تر می‌توان گفت پرسش فلسفی «هستی چیست» را نخستین فیلسوفی طرح کرد که زندگی به او بسان یک سگ هار حمله کرد. ورنه انسان نیز یک حیوان است که اگر هرگز شروع به فکر کردن نمی‌کرد، هیچ وقت با این اندوه‌ها و رنج‌های مهلک روبرو نمی‌گشت.

سکس، خواب و زندگی

یک داروی آرام‌بخشی دارم، که وقتی در دوز بالا مصرف می‌کنم، خیلی راحت خواب‌هایی را که در طول شب می‌بینم، به‌خاطر می‌آورم؛ جزء به جزء و صحنه به صحنه. لاکردار انگار می‌رود آن گوشه موشه مغزم، و با یک دوربین فیلم‌برداری کیفیت بالا، تصاویر اچ‌دی را به حافظه مغزم می‌فرستد و با کدگذاری، از پاک‌شدنش جلوگیری می‌کند!
خواب، یکی از پدیده‌های عجیب است. دیشب خواب دیدم با یک نفر رابطه جنسی داشتم که در بیداری، محال است این اتفاق بیافتد! اتفاقات حین خوابم در صبح امروز پس از بیداری، صحنه به صحنه و مو به مو، درست مثل یک فیلم پورن،‌ در ذهنم رژه رفت.
رابطه جنسی در سی‌سالگی مثل هر چیز دیگر، پخته‌تر می‌شود به گمانم. دیگر از آن بازیگوشی‌های سکسی نوجوانی و جوانی خبری نیست و این «معنا»ست که بر هر چیز دیگر مقدم می‌شود. این معنا البته باید در مغز آدمی ساخته شود. آنقدر باید چکش زد و چپ و راستش کرد تا بتوان از آن توشه‌ای درست کرد برای ادامه راه زندگی؛ راهی پر پیچ و خم بی‌معنا (برای من) که به ناکجا آباد می‌رود که رفته باشد.

لذت فکر کردن به نیستی

مشغول نوشتن دست‌نوشته‌ای هستم با عنوان «لذت فکر کردن به نیستی». این ایده، در یکی از بحرانی‌ترین لحظات زندگی‌ام متولد شد؛ جایی که فکر به نیستی، ضربان قلبم را کاهش داد و آرامش عجیبی بر وجودم حاکم شد. آرامشی که سال‌هاست به دنبالش بودم و «زندگی»، «کائنات»، «طبیعت» و یا هر چه که اسمش را می‌گذارید، آن را در یک آن، ارزانی وجودم کرد.
هر چند که الان وضعیتم بهتر است و از آن بحران و طوفان خلاص شده‌ام، اما این موضوع باعث شده که طرز فکرم را که مدت‌هاست نسبت به مرگ عوض شده، به صورت دست‌نوشته‌ای در آورم تا ببینم چقدر حقیقی‌ و درست است. اینکه این دست‌نوشته و اساسا این احساسی که من تجربه کردم، در آینده نیز اعتبار دارد یا نه را نمی‌دانم. اما یک چیز را خوب می‌دانم؛ خدای من، خدای خوب من، خدای دوست داشتنی من، دست‌کم در آستانه سی‌سالگی، پدیده‌ای‌ست به نام مرگ.

فیلم «بنث»

فیلم «بنث» را دیدم. این فیلم داستان پنج جوان است که در حین قایق‌سواری، یک ماهی غول‌پیکر به آن‌ها حمله می‌کند. فارغ از خشونت و صحنه‌های دلخراش، این فیلم به خوبی نشان می‌دهد که در ساختار بی‌رحم طبیعت، یک اصل نهفته است: جنگ همه موجودات برای بقا. در این نبرد ازلی/ابدی اما، آن کسی زنده می‌ماند که زورش (هوشش/ توانایی‌اش/ شانسش) بیشتر باشد.
در این فیلم، این پنج دوست، درست در هنگام حادثه، دشمن یکدیگر می‌شوند فقط برای زنده ماندن. و «آن روی دیگرشان» به شکل غیر قابل باوری هویدا می‌شود. به نظرم این خصوصیت طبیعی انسان‌ها/ دیگر موجودات است.
ما برای ادامه راه زندگی، محکوم به پذیرش این قانون بقا هستیم. و در این راه، می‌توان به دین، متافیزیک، و قوانین ناشناخته تمسک جست و این‌همه ناخوشی را توجیه کرد و گفت بسا حکمتی پشت آن است. اما برای آن‌ها که به هیچ چیز فرازمینی اعتقاد ندارند، پذیرش این درد، دشوار است و یک «بار غم» تا پای گور بر دوش دارند.

مدت‌هاست که زندگی را زیبا نمی‌بینم و علیرغم چندین جلسه صحبت با روان‌شناسان فرانسوی و امریکایی، به این نتیجه رسیده‌ام که راه‌حلی برای این‌گونه دردها اساسا وجود ندارد.

غم دیرین

گویا از دیار افغانستان است این نازنین گل پسر. در این سن، از «غم دیرینی» سخن می‌گوید که زبان مشترک میلیون‌ها انسان است. انسان‌هایی که تقدیر به آن‌ها برچسب «جهان سومی» زده و گویا به دنیا آمده‌اند تا رنج کشیدن را تجربه کنند. روح و روان آدم را دستکاری می‌کند آنجا که می‌گوید: تقدیرم آه همین است، چرا چرا آی چرا؟

متن:
چک چک باران بـــــــهار شیرین است، در یاد دارم تو را
شد بیدار در دل غـــــــــــــــــــــم دیرینم، از ناز لاله زار
بی دلم بی دلم خنجر زدند بر سینم، جدا کردند مارا
مینم و مینم تقدیرم آه همین است، چرا چرا آی چرا؟
چک چک باران بــــــهار شیرین است، در یاد دارم تو را
شد بیدار در دل غــــــــــــــــــــم دیرینم، از ناز لاله زار

رای می‌دهم

معتقدم اتفاقات چند روز گذشته در شبکه‌های اجتماعی یک آجر دیگری از دیوار دموکراسی‌خواهی ایرانیان بود و حتی توهین‌های گروهی از افراد به یکدیگر را یک تجربه و درس تازه می‌دانم که ما ایرانیان ناگریزیم آن را تحمل کنیم و از آن بگذریم. ولی این‌ها مهم نیست، مهم تشکیل این موج، حفظ و پایداری آن و برنامه‌ریزی برای آینده آن است.
با تمام احترامی که برای دوستان تحریمی قائلم و قلب و احساس من هم تحریم را فریاد می‌زند، اما آن بخش پراگماتیسم وجودی‌ام باعث شده که تصمیم بگیرم رای بدهم. اگرچه کف مطالبات من هم سقف مطالبات حسنی روحانی نیست، اما به احترام مردم و به خاطر خواسته آن‌ها و به امید روزهای بهتر خودم را در شکل‌دهی این موج، سهیم می‌کنم. به نظرم فارغ از نتیجه انتخابات، هر دو گروه تحریم‌کنندگان و مشارکت کنندگان فردا صبح باید با هم متحد شوند و تمرکزشان برای ادامه مبارزه با استبداد باشد.

از سفر آمد پرستو نغمه خوان

بوی بهار در پاریس هم دارد می‌آید. هرچند که هوا گاهی سرد می‌شود و گاهی بهاری، اما همان بهاری‌هایش را عشق است! چقدر این شعر را دوست دارم. این شعر را اندی، لیلا فروهر، ستار و ویگن اجرا کردند.

آمد از ره فصل زیبای بهار
نوبهاران خنده زد بر سبزه زار

پیک نوروزی رسید از آسمان
از سفر آمد پرستو نغمه خوان

باز شد چشم بنفشه بر بهار
زرد و نیلی در کنار چشمه سار

بخت اگر خواب است بیدارش کنید
عاشقانه باز دیدارش کنید

آمده نوروز در ایران زمین
خاک ما شد رشک فردوس برین

بوی نارنج و ترنج و عطر بید
می توان از تربت حافظ شنید

باز شد چشم بهاران بر خزر
شد صدفها خانه درّ و گوهر

دشت ارژنگ باز هم بیدار شد
از شقایق دامنش گلنار شد

قاصدک آمد که مهمان آمده
بوی نرگس های ایران آمده

خاک من ای قبله گاه عاشقان
نوبهارانت همیشه جاودان

رودهایت پر خروش و بی قرار
کوههایت سر بلند و استوار

بند بند ما همه از خاک توست
تار و پود ما ز خاک پاک توست

آمده نوروز در ایران زمین
خاک ما شد رشک فردوس برین

بوی نارنج و ترنج و عطربید
می توان از تربت حافظ شنید

خون پاک عاشقی در جان ماست
ریشه این عشق در ایران ماست

شطرنج یعنی زندگی

شطرنج برای من یکی دو سالی هست که از حالت تفریح محض خارج شده و به یک ورزش جدی روزمره تبدیل شده است. هر روز یکی دو ساعت غرق در تارنمای مشهور شطرنج می‌شوم و با افراد مختلفی از سراسر دنیا، بازی می‌کنم.

شطرنج برای من زندگی‌ست. نه فقط به دلیل علاقه شدیدم به این بازی،‌ که به دلیل پیچیدگی‌ها و رمز و رازهایی که در این بازی به طور روزانه کشف می‌کنم. این بازی (که ویدیوی آن در زیر این مطلب آمده)، یکی از مشهورترین بازی‌های کاسپارف است که هر بار می‌بینم، از دیدنش لذت می‌برم. کاسپارف در یک جا تصمیم می‌گیرد رخ خود را قربانی کند تا یک نقشه فوق‌العاده پیچیده را اجرا کند. اما حریف او، وسلین توپالف، استاد بزرگ شطرنج بلغارستان، دست او را می‌خواند و ریسک بزرگ کاسپارف ناکام می‌ماند. اما باز این کاسپارف است که در سخت‌ترین شرایط،‌ بهترین تصمیمات را می‌گیرد تا بازی به نفع او پایان یابد.

باری، شطرنج بسان زندگی‌ست. اصلا مهم نیست که چه در دست داریم و یا در کجا هستیم. مهم این است که با مهره‌هایی که هم‌اینک در اختیار داریم، تلاش کنیم به بهترین نحو بازی کنیم.

بازگشت به وبلاگستان

سلام دوباره. حدود ۱۰ سال قبل بود که نخستین وبلاگم را با عنوان «اندیشه‌های سیاسی من» در سرویس‌دهنده پرشین‌بلاگ راه‌اندازی کردم و چند سال بعد،‌ وبلاگ دیگری را با نام نیمکت به دل‌نوشته‌ها اختصاص دادم. چندی بعد هر دو وبلاگ را در همین دامنه و تحت عنوان «سیاست امروز» راه‌اندازی کردم و نوشتن را تا اندکی پس از انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ ادامه دادم.

اما پس از آنکه رای‌مان دزدیده شد، همچون بسیاری از جوانان وطن مجبور به ترک ایران شدم. از آن زمان تاکنون،‌ به جز صفحه فیس‌بوک و دفترچه‌های شخصی‌ام، گاهی دل‌نوشته‌هایم را در یک وبلاگ به طور ناشناس می‌نوشتم. اما اکنون تصمیم گرفته‌ام که همه فعالیت‌های اینترنتی‌ام را مجددا در این دامنه سر و سامان دهم.

در این وبلاگ سعی می‌کنم بدون نظم و دسته‌بندی خاصی، هر آنچه فکر می‌کنم و گمان می‌کنم ثبتش در آینده به دردم می‌خورد، بنویسم: کوتاه، بلند، سیاسی، اجتماعی، دل‌نوشته و …